هیچ

خرید بک لینک
دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آمد ؟ من در این آبادی پی چیزی می گشتم پی خوابی شاید ... پی نوری ، ریگی ، لبخندی ... پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود که صدایم می زد پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم چه کسی با من حرف می زد ؟ سوسماری لغزید راه افتادم یونجه زاری سرِ راه بعد جالیز خیار ، بوته های گلِ رنگ و فراموشی خاک ... لبِ آبی گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است نکند اندوهی ، سر رسد از پسِ کوه چه کسی پشت درختان است ؟ هیچ می چرد گاوی در کرد ظهر تابستان است سایه ها می دانند که چه تابستانی است سایه هایی بی لک گوشه ای روشن و پاک کودکان احساس ! جای بازی اینجاست زندگی خالی نیست مهربانی هست ... سیب هست ... ایمان هست آری تا شقایق هست زندگی باید کرد در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح و چنان بیتابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه دورها آوایی است که مرا می خواند ... - سهراب سپهری - پ ن 1 : دانلود این شعر زیبا با صدای خسرو شکیبایی پ ن 2 : هرجا هوا مطابق میلت نشد برو فرق تو با درخت ، همین پایِ رفت هیچ...

ما را در سایت هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 131 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 13:13

دنیا که غمگین می شود ، باران که می گیرد شاعر دوباره درد بی درمان که می گیرد دنیا که وارون می شود ، عادت که می چرخد طوطی سراغ از نعش بازرگان که می گیرد دستان شب امّید روزی بازگشتن را از شهریار شهر سنگستان که می گیرد رعیت که پنهان می شود ، خرمن که می سوزد سردار یاغی راهِ کوهستان که می گیرد دستانِ کاکارستم از حبس برگشته در کوچه چادر از سرِ مرجان که می گیرد ضحّاک از زنجیرجسته ، انتفامش را از مغرهای مردمِ ایران که می گیرد . . . در خانه می مانیم ، امید رستگاری نیست این زندگی دیگر به ما آسان نمی گیرد ! - حامد ابراهیم پور - پ ن 1 : بر ما گذشت نیک و بد امّا تو روزگار فکری به حال خویش کن ! این روزگار نیست ! - عماد خراسانی - پ ن 2 : اشکالی در کار دنیاست که گریه رفعش نمی کند ... پرده نئی - بهرام بیضائی - پ ن 3 : همه می گویند من شجاع هستم . وقتی که بینائی ام را از دست دادم ، همه گفتند شجاع هستم . وقتی پدرم رفت ، همه گفتند شجاع هستم . امّا این شجاعت نیست ! چون من چاره دیگری ندارم ... من از جایم بلند می شوم و زندگی را ادامه می دهم . مگر تو همین کار را نمی کنی ؟ مگر تمامِ مردم این کار را نمی کن هیچ...

ما را در سایت هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 142 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 13:13

چه فکر می کنی؟ که بادبان شکسته زورق ب گل نشسته ای ست زندگی ؟ در این خراب ریخته که رنگ عافیت ازو گریخته به بن رسیده ، راه بسته ای ست زندگی ؟ چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد هوا بد است تو با کدام باد می روی؟ چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود تو از هزاره های دور آمدی در این درازنای خون فشان به هر قدم نشان نقش پای توست در این درشتناک دیولاخ ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه وفای توست به گوش بیستون هنوز صدای تیشه های توست چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود چه دارها که از تو گشت سربلند زهی شکوه قامت بلند عشق که استوار ماند در هجوم هر گزند نگاهِ من هنوز آن بلن ددور آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور کهربای آرزوست سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز چه فکر می کنی ؟ جهان چو آبگینه شکسته ای ست که سرو راست ه هیچ...

ما را در سایت هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 126 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 13:13

دیگر در انتظار که باشم ؟ زیرا مرا هوای کسی نیست روزی گَرَم هزار هوس بود امروز دیگرم هوسی نیست زندان من که زندگیم بود دیوارهای سخت و سیَه داشت جان مرا به خیره تبه کرد عمر مرا به هرزه تبه داشت در من سرود گمشده ای بود کان را کسی نخواند و نپرداخت هرگز مرا چنان که مَنَستَم یک آفریده زین همه نشناخت بس درد داشتم که بگویم اما دلم نگفت و نهان کرد بیهوده بود هرچه سرودم با این سروده ها چه توان کرد ؟ دردا که کس نگفت و نپرسید کآخر چه بود و چیست گناهم گر سرنوشت من همه این بود نفرین به سرنوشت سیاهم ای مرگ ! ای سپیده دم دور بر این شب سیاه فروتاب تنها در انتظار تو هستم بشتاب ... ای نیامده بشتاب ... - نادر نادرپور - پ ن 1 : من آنچه گفته اند و شنیدید نیستم یک عمر با هویّت مجهول زیستم از بس که با نقاب خودم خو گرفته ام چندی ست سخت برده ام از یاد کیستم ! - محمدرضا طاهری - پ ن 2 : آدمی تــــــنهاست ، با دردی که دارد ... - نیما یوشیج - پ ن 3 : من فکر می کردم سال ها باید یکی یکی سپری شوند ، تا هر بار آدم یکسال بزرگ تر شود ... اما اینطور نیست ! این اتفاق در یک شب رخ می دهد ... - هاروکی موراکامی - هیچ...

ما را در سایت هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 13:13

ای تلخ ! ای شرنگ ! ای خانه زاد ننگ ! ای دزد بدسرشت ! ای خائن دورنگ ! گر در فلک ستاره شوی آرمت به چنگ ور ماه نقره فام شوی پوشمت به شب گر شب شوی به ضجه برانگیزمت ز خواب ور در جهان به نام شوی پیچمت به ننگ آب حیات اگر بشوی ریزمت به خاک گر گل شوی به باغ و چمن می دهم به باد گر دامنی زِ غنچه شوی افکنم به آب ور در میانه دم زنی از صلح و آشتی با هر فریب و حیله برانگیزمت به جنگ ای خانه زاد ننگ ! ای خائن دورنگ ! گر بر رخم غبار شوی شویمت به اشک گر بر لبم ترانه شوی سوزمت به آه گر یوسف زمانه شوی افکنم به چاه گر جام پادشاه شوی کوبمت به سنگ ای پست تیره رای ! ای خانه زاد ننگ ! دریا اگر شوی به خروش آرمت چو موج گر بر شوی به ابر فرود آرمت ز اوج گر پا نهی به بزم برون رانمت به قهر شهدم اگر دهی بنهم روی در شرنگ گر بر شوی به کوه بیندازمت ز پای گر صخره یی بزرگ شوی برکنم ز جای آیینه گر شوی نهمت در میان زنگ گر زلف چون کمند شوی می بُرم به تیغ ور در هوا عقاب شوی می زنم به تیر آن گونه کز زمین و زمان آرمت به تنگ گر چون سگان کوی ، فغان برکشی ز دل هر لحظه گردن تو ببندم به پالهنگ عیش از دور باد ای خائن دورنگ ! چشم تو کو هیچ...

ما را در سایت هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 128 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 13:13

محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام من همه تن اناالحقم ، کجاست دار ؟ خسته ام در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود زمین دیار غربت است ، ازین دیار خسته ام کشیده سرنوشت من به دفترم خطّ عذاب از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک بس است تکرارِ ملال ، زِ روزگار خسته ام دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا من از عذابِ کوه بغض ، به کوله بار خسته ام همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار از آن که گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام به من تمام می شود ، سلسله ای رو به زوال من از تبارِ حسرتم که از تبار خسته ام قمار بی برنده ایست ، قمار تلخ زندگی چه برده و چه باخته ، ازین قمار خسته ام گذشته از جاده ما ، تهی ترین غبارها از این غبار بی سوار ، از انتظار خسته ام همیشه یاور است یار ، ولی نه آن که یار ماست از آن که یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام - ازدلان سرفراز - پ ن 1 : بزرگ ترین گناهی را که یک انسان می تواند مرتکب شود ، مرتکب شدم ! خوشبخت ... نبوده ام ... - خورخه لوئیس بورخس - پ ن 2 هیچ...

ما را در سایت هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 127 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 13:13

در من غمِ بیهوده گی ها می زند موج در تو غروری از توان من فزون تر در من نیازی می کشد پیوسته فریاد در تو گریزی می گشاید هر زمان پر ای کاش ... در خاطر گل مهرت نمی رُست ای کاش ... در من آرزویت جان نمی یافت ای کاش ... دست روز و شب با تاروپودش از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت اینک دریغا آرزوی نقش بر آب اینک نهال آرزو بی برگ و بی بر در من غم بیهوده گی ها می زند موج در تو غروری از توان من فزون تر اندیشه روز و شبم پیوسته اینست ... من بر تو بستم دل ؟ دریغ از دل که بستم افسوس بر من افسوس گوهر خود را فشاندم در پای بت هایی که باید ... می شکستم ای خاطرات روزهای گرم و شیرین دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید در این غروب سرد دردانگیز پاییز با محنت گنگ و غریبم واگذارید در من ... غم بیهوده گی ها ... می زند موج ... - حمید مصدق - پ ن 1 : دانلود ( غم بیهوده گی ها - محمد نوری ) از اون آهنگا که باید شنید که می شنوم و سیر نمی شم ... انگار خونده شده برای یه نیمه شب غمگین مثل امشب پ ن 2 : نگرانی برای ماهی ها ، نگرانی برای گلدانت مدتی می شود که بغ کردی ، در پس میله های زندانت با خودت قهر کرده ای بی خود ، لب به چ هیچ...

ما را در سایت هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 13:13

در تمام طول این سفر اگر طول و عرض صفر را طی نکرده ام در عبور از این مسیر دور از (الف) اگر گذشته ام از (اگر) اگر به (یا) رسیده ام از کجا به ناکجا یا اگر به وهم بودنم احتمال داده ام باز هم دویده ام آنچنان که زندگی مرا در هوای تو نفس ... نفس ... حدس می زند ... هر چه می دوم با گمانِ ردّ گام های تو گم نمی شوم ... راستی ! در میان این همه اگر تو چـــــــقدر بایدی ! - قیصر امین پور - پ ن 1 : یارا ! نمی شود عمری نشست و حسرت خورد که ای کاش این واقعه زودتر اتفاق افتاده بود و آن حادثه قدری پیش از آن و آن یار که می طلبیدم ، زودتر به دیدنم می آمد و این مال ، که حال به من تعلق گرفته است ، پارسال می گرفت ، نمی شود یارا ! این ها که حسرت خوردنی ست ابلهانه و باطل ! حقّ آدمیان کم عقل است ! باید دوید ... رسید ... حادثه ای دیر را در آغوش گرفت و گفت : دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست ... - نادر ابراهیمی - پ ن 2 : طعنه خلق و جفای فلک و جور رقیب همه هیچند اگر یار ... موافق باشد - شوریده شیرازی هیچ...

ما را در سایت هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 13:13

سکوت کردم و تنهایی ام به حرف میآمد تو رفته بودی و پشت شیشه برف میآمد تو رفته بودی و این زخم کهنه رام نمی شد تو رفته بودی و جان کندنم تمام نمی شد تو رفته بودی و بوی تو بود در تن داغم تو رفته بودی و آتش گرفته بود اتاقم تو رفته بودی و طعم تو داشت خون دهانم تو رفته بودی و ... دنیا گذاشت ... زنده بمانم ! تو رفته بودی و من مانده بودم و تن خیسم تو رفته بودی و می خواستم تو را بنویسم تو را نوشتن در عمق رنج های صعودی تو را نوشتن وقتی تو هیچوقت نبودی تو را نوشتن در پرده های پاره این سن تو را نوشتن در سمفونی آخر هایدن تو را نوشتن در ذهن شب ، حوالی پانتون تو را نوشتن در نادیای آندره برتون تو را نوشتن در شعرهای مخفی عینی تو را نوشتن در متروی امام خمینی تو را نوشتن در خرده های خونی شیشه تو را نوشتن در التماس های همیشه تو را نوشتن در پاره های این تن قرمز تو را نوشتن در بسته های بهمن قرمز تو را تقاطع آزادی و حجاب نوشتن تو را اوایل میدان انقلاب نوشتن تو را نوشتن : تا این کتاب سرخ نباشد تو زنده باشی و چاقو در آب سرخ نباشد ... ( تو زنده باشی در پیش فرض این تز خونی تو زنده باشی بیرون این پرانتز خونی ). ت هیچ...

ما را در سایت هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 130 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 13:13

آغاز سال بی کسی رو سوگ می گیری می ترسی از افسردگی های سحرگاهی حالا که تنهاتر شدی باید بخوابی ... چون از زندگیّ لعنتی چیزی نمی خواهی وقتی خدای مهربانت زور می گوید باید از اعماق دلت تصویر برداری تا لحظه ای که او بخواهد ، زنده خواهی بود تا لحظه ای که او بخواهد ، دوستش داری شاید تناسخ علّت این رنج تاریخیست شاید به دنیا آمدی تا عشق پاگیرد سنگینی دردی تمام قرن ها با توست جان می کَنی ... جان می دهی ... امّا ... نمی میرد داری به جان قصه های کهنه می افتی با این که خیلی خسته ای تا صبح بیداری داری برای سرنوشتت شعر می گویی جامانده ای در یک روال تلخ و تکراری آغاز سال بی کسی را سوگ می گیری می ترسی از افسردگی های سحرگاهی حالا که تنهاتر شدی باید بخوابی چون ... از زندگیّ لعنتی ... چیزی نمی خواهی ! - صنم نافع - پ ن 1 : تا پیش از کشف عدد صفر ، بشر گمان می برد که عدد یک ابتدای همه چیز است . قرن ها طول کشید تا بفهمد که صفر هم ابتدای چیزی نیست و همیشه همه چیز خیلی پیش تر از آن شروع می شود که نقطه آغاز است ... ! - رضا قاسمی - پ ن 2 : پاها ... این پاها ، یادمان ندادند ، رفتن را . آنقدر فرومی مانیم ، تا ف هیچ...

ما را در سایت هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 127 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 13:13

صفحه بندی